
اگریه کاشفی از روی ناچاری سلام را برای آغاز نامه ها دشوار از میان د نیای واژه ها بیرون نمی کشید حتی د ر آغاز هایمان هم با هم تفاهم نداشتیم به هر حال سلام:
سلامم را می نویسم که زحمت گشود ن لبهایت برای پاسخش نبینم ؛ نکند لبهای نازنینت را بزای پاسخ گفتن به سلامم از هم بگشایی اما از روی اجبار.
فدایت شوم همین که ته د لت چیزی مثل پاسخ تکان بخورد برایم کافی است . حقیقتش این بار که برایت می نویسم نه شب است نه سکوت فقط عاشقی است و پاییز فصل دلتنگی پرنده های سپید زمستان آب شود . نازنین من! می شود بگویی با چه زبانی بگویم که پروانه پرسشان نگاهم هنوز زیر دین نیلوفری شمع مهربانیهای توست ؛ من ا لتماس کدام گلدان را بکنم که لطافت شمعدانیهای صورتیش را به پای حفارت واژه های بی تقصیرم بریزد . تقصیر آسمان نگذار سر نوشت خود ش اتفاقهای زند گیم را خطی کرده بود خودش هم د لش به رحم آمد و ترا از خدا برایم امانت گرفت .همیشه یک چکه از شب گذشته در سوال و جواب و سر زنش های نیمه شب وجدان ؛از خود می پرسم که تو چگونه مثل هیچکسی نیستی . اون تجسمی از پریشانی زلفهای بی نظیر تست وقتی یک باغ پر از بید مجنون درآن حیران می ماند و پاییز تکه ای از تصور اندوه تست وقتی متین و آرام روی برگ های ار غوانی زیر سایه بلند یک سپیدار پخش می شود و من مهاجر ترین مرغی که سرزمین تک تک نگاههای ساکنان اینجا را به هوای صیادی از تبار فرشته های قصه های دور گشت و همچنان در بی آشتیانی بسر برد تا آنکه تو ...........
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده توسط : مرتضی در ساعت 16:54