سه شنبه 27 شهریور1386
در حسرت دیدارت
زمان می گذرد
شبها به صبح می رسند
عذاب های چندین ساله به آرامش تبدیل می شوند.اما اما.......................
من هنوز مانده ام
در حسرت دیدارت .هنوز روی همچو ماهت را نبوسیده ام.
هنوز نگاههایت را حس نکرده ام نگا ههای مظلومی که می گوید
دوستت دارم
ای کاش می فهمیدم که چقدر دوستم داری.ای کاش بتوانم دوست داشتن هایت
را پاسخ دهم.کاش می شد قاصد کها اشکهایم را برایت بیا ورند شاید این
گونه می توانستم به تو بگویم منم دوستت دارم.
به تو می گفتم که تو نباشی منم نیستم.می گفتم که من با تو هستم وبی تو
نیستم.
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده توسط : مرتضی در ساعت 10:48
