
سلام صیاد؛ای یکی یکدانه سرو گلستان دلدادگی؛تولدت مبارک.
بزرگ شدی قهرمان! تو بزرگ شدی و من کوچک ؛دارم پا به پای شمع تولدت قطره قطره آب می شوم ؛ منت سر تقویمهایمان گذاشتی ؛ بهار را خجالت دادی؛اردیبهشت را سر افزار کردی؛آن عدد را تا ابد شرمنده خودت کردی و بقیه سیصد و شصت و چهار روز سال را اگر کسیبه نباشد حسرت به دل یک رویداد نقره ای گذاشتی ؛زیبا اینجا به احترام تولد تو یک شمعدانی و یک شمعدان خالی و یک شمع جدا جدا در حال سوختنن؛دل من را که نگو اگر می خواستی به حسابش بیاوری که همان اول این کار را می کردی ؛زیبا!من این آرزو را یک گوشه دنج دلم پنهان کردم که بیست و نه روز تولد پاییزی خودم به آن عدد رمز تولد بهاری تو را مثل سبزه هایی که روز سیزده به هم گره می زنند به هم گره بزنم و با هم جشن بگیریم؛آن رویا ها مرد ای زیبا....
داور تقدیر همه گلهای تو را قبول کرد و تنها گل دقیقه نود مرا افساید اعلام کرد.زیبا! من تمام شکوفه هایی راکه پیش از تولد تو رو روییدند تنبیه می کنم ؛ زیبا در خیالم جمع زدم و نذر کردم اگر دوستان خوبی برای هم شدیم چهل دل شکسته را بند بزنم اما انگار نشد ؛ شاید چون در آن صورت چهل هزار دل از شدت نرسیدن به تو می شکست که پیش چهل دلی که نذر کرده بودم به دست بیاورم هیچ بود .زیبا! هر چه کردم به جای کیک تولد رشته عشقم را از تو ئی که حتی دلت نمی خواهد شعر هایم را بخوانی ببرم نشد.....
ای کاش هیچ وقت بهار دوستی ما به زمستان بی وفایی تبدیل نشود و دوریمان همانند پاییز اشک نریزد (مرتضی)
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده توسط : مرتضی در ساعت 19:46

