چهارشنبه 16 خرداد1386
لحظه های انتظار
رفتی و رفتنت در خاطرم هست تنهاییم ، نه گفتنت در خاطرم هست چقدر سخته تو چشای کسی که تمام عشقت را ازت دزدیده و به جاش یه زخم همیشگی رو به قلبت هدیه داده زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه ونفرت بشی حس بکنی هنوزم دوستش داری چقدر سخته دلت بخواد سرت رو به دیوار تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش همه وجودت خورد نشه چقدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچ جز سلام نتونی بهش بگی چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاموميشنوي بدون دلم تنگه برات تا کي عاشق باشم و از عشقم دور ؟ تا کي اسير تنهايي هايم باشم و از يارم دور .....؟
تا کي بايد به خاطر دوري تو اشک بريزم و حسرت آن دستهاي گرمت را بکشم...؟ تا کي بايد از خداي خويش التماس کنم تا تو را به من برساند ، نزديک و نزديک تر کند تا بتوانم تو را در آغوش بگيرم؟...
تا کي بايد صداي غم انگيز آواز مرغ عشق را بشنوم و دلم برايت تنگ شود؟ تا کي بايد غروب پر درد عاشقي را ببينم و دلم بگيرد!تا کي بايد تنهايي به خورشيدي که آرام آرام به پشت کوه ها مي رود را نگاه کنم وتا کي بايد لحظه ها و ثانيه ها را يکي يکي بشمارم تا لحظه ديدار با تو فرا رسد؟ خسته ام....
يک خسته دل شکسته عاشق بي سر پناه عاشقم!يک عاشق ديوانه سر به هوا تا کي بايد کنج اتاق خلوت دلم بنشينم و با قلم و کاغذ درد دل کنم ?تا کي بايد دلم را به فرداها خوش کنم و پيش خود بگويم آري فردا وقت رسيدن است !تا کي بايد در سرزمين عاشقانه سر به زير باشم و چشمهاي خيسم را از ديگران پنهان کنم؟ تا کي بايد بگويم که عاشقم ، ولي يک عاشق تنهاعاشقي معشوقش در کنارش نيست!تا کي بايد به انتظارت زير باران بنشينم و همراه با آسمان بنالم و ببارم و تا کي بايد با دستهاي خالي ، با آغوش سرد ،با دلي خالي از آرزو و اميد ، با چشماني خيس و شاکي زندگي کنم؟ آري تا کي بايد تنها صداي مهربان تو را بشنوم.
ادامه مطلب
+ ا
نوشته شده توسط : مرتضی در ساعت 13:54
سه شنبه 8 خرداد1386
نامه
هميشه نگاه تو به دنبال کسي ست که نگاهش در پي ديگري است.
سلام :
براي هضم لحظه اي کـه آغازش از تو نوشتن است دست کم بايد چند نفس عميق کشيد و به تمام قد در برابر خاطره ات ايستاد و تعظيم کرد و شکست و نوشت تمام اين کارها را کرده ام و حالا واجد شرايطم براي
از تو نوشتن :
گيريم که سلام به فرض که حالت را سئوال کنم سراغت را بگيرم وگداييت کنم پرستش را نقاشي کنم شعرت کنم قابت کنم کتابت کنم وقتي اينگونه که نبايد باشي هستي چه فرقي ميکند .
وقتي جواب دلم برايت تنگ شده خواهش مي کنمي ست که براي غريبه ترين رهگذرها هم خرجش نمي کني چه کنم؟
دمدمه هاي صبح بيايم زير پنجره اتاق پر از هالوژنت جار بزنم که واي زيبا ؛همسايه هاي ديوار به ديوار زيبا .اهالي کوچه زيبا .من ديوانه روي ماه او هستم راضي مي شوي؟ نه.راضي که نمي شوي هيچ نهايت لطفت
فريادي ست با طعم خواب و چاشني غضب که نوش جان مي کنم و معلوم نيست برايم چه تصميمي مي گيري و مي گويي کجا بروم .اينها اصلا مهم نيست من از ديد تو مانند کسي هستم که از اقبال بلند در سي اسفند يک
سال تمام کبيسه به دنيا آمدم و هر چند سال يک بار به طور اتفاقي تولدش مي شود و اينکه کسي اصلا يادش باشد يا نباشد قضيه ديگري است چه برسد به تبريک و اين حرفها...
گفتم اگر سي اسفند چند سال يکبارت هم باشم افتخاري است اما حقيقتش تازگي ها حس مي کنم آنها هم نيستم .هيچ چيز نيستم هيچ چيز دربرابر تو که همه چيزي .دربرابر تو همه کس هم هيچ نيست و هيچ تنها هويتش راحفظ مي کند .گرچه اگر لغتي از هيچ کمتر پيدا شود هيچ هم براي خود جايگزيني پيدا ميکند همه به تو که ميرسند خودشان هويتشان و وجودشان را فراموش مي کنند و گم مي کنند. يک جور از بودن خودشان خجالت مي کشند و گم مي شوند .
زيبا مي خواهم دست از سرت بردارم و بر چشمانت بگذارم تا خورشيد روشن دو چشمت ذوب کند حجم اسير تنهايي مردابي مرا.فاصله خورشيد از زمين ذره اي گر کم شود دنيا بهم مي ريزد من هم همين را مي خواهم .دنيا قرار نيست هميشه منظم وقانون مند باشد قرار نيست هيتلري ناپلئوني کسي که با لشگريش دنيا در هم ريزد.
من دلم ميخواهد دنيا را از يک نواختي در بياورم .برايش لازم است زيبا .بعضي ها شايد تنها در حرف آخر اسمشان با تو مشترک باشند اما هيچ کس ديوانه ات نيست با زنجير امتحانشان کن .تو تازه واردها را
بيشتر از من مي شناسي قهرمان .نامم با نامت دو حرف و هزار دنياي مشترک دارد .مشترک تازگي هاي دور از دسترس و هميشه نزديک من .دست از سرت بر مي دارم تا ديگران نفهمد دستم بر چشمان رنگ عسل توست .
بگذار فکر کنند تسليم شدم و رفتم .تو هم به کسي چيزي نگو .مخصوصا به خبر چينها که دنبال خبر مي گردند تا بين من و تو را ابري کنند .هر چند بد گفتند بگو مي شناسمش دخترک ديوانه !...
آخر سر دست از سرم برداشت .يه وقت نکنه بقيه اش را مطرح کني يواشکي بگو وگذاشت روي چشمانم تا ذوب شود در من جوري که فقط تو و خودم بشنوم .
يک تکه از خاک زميني که فاصله اش تا خورشيد چشمانت کمترين شده .
ادامه مطلب
+ ا
نوشته شده توسط : مرتضی در ساعت 16:23