تبليغاتX
رفیق روز تنهایی
رفیق روز تنهایی
عاشق کسی است که جز معشوق نمی بیند و جز وصل او نمیخواهد و همه سوز و گداز و رازو نیازش رسیدن به کوی او
چهارشنبه 26 اردیبهشت1386
نامه

به نام اونکه انقدر آه کشیدم تا تورا برایم فرستاد

نمی دونم شاید سلام؛

گاهی دلم می خواهد بدانی حال من چگونه است اما بدان که من همیشه حال تو را می دانم.اغلب دلم برایت تنگ می شود هر لحظه یک بار تنفست می کنم.جای تعجب نیست یک دیوانه دارد با تو حرف می زند خودت قضاوت کن که اول دیوانه نبود و حالا خوشحال است که تو دیوانه اش کردی.راستی آن چیزی که سال ها پیش بردی حالا کجاست؟  اینگونه نگاهم نکن؛دلم را می گویم.تنهایی گاهی سبب می شود که در دامنه های زندگی اتراق کنی و بار تحملت را بر شانه های کوه بگزاری تا خستگی ات کمی در برود. راستی چه حکمتی است که من بیشتر ؛غروب ها دلم برای تو تنگ می شود! نه فکر کنی که خورشیدی؛نه عزیزم خورشید شب ها می رود و گل های آفتاب گردان را به حال خودشان می گذارد.اما جالب است که تو مهتاب نیستی که روزها بروی در حقیقت تو هیچ وقت نمی روی که قرار باشد بیایی.اولین بار که رفتی هنوز این معما را نمی دانستم اما آن وقت که با لحنه فر یادی ات مانع چکیدن اولین تگرگ اشکم شدی فهمیدم رفتن نوع ماندنست و تورفتی که که بمانی و ماندی.بگذار پرنده سرگردان نگاهم در پناه آلا چیق مژگان مجنونت تا ابد احساس آرامش کند وآتش عطشم را با جرعه ای که هیچ کس هرگز از هیچ چشمه ای ننو شیده ؛ خاموش نه ؛شعله ورترش کن. من کلبه خوشبختی ترا روزی با گلهاهای شوقم فرش خواهم کرد و برایت سایبانی از جنس پناه پروردگار خواهم ساخت و قشنگترین لحظه هایم را به پروردگار خواهم ساخت وقشنگترین لحظه هایم را به پای ساده ترین دقایقت خواهم ریت تا باز هم بدانی که من عاشق ترین پروانه بودم؛مجنون ترین دیوانه ات هستم وچه بخواهی ونخواهی در خانه ات خواهم ماند با عاشق ترین لهجه ای که یک مجنون با وفا سالها زیر سایه خورشید در صحرا آموخته استبا یک سبد آرزوی در حال رسیدن و سرخ ترین حس پرواز مرغی که می داند هرگز نمی رسد نه تنها به تو بلکه به هر کس که روزی ثانیه ای در این دنیا بوده؛به کسی که فرصت دارد هنوز هم در این دنیا بوده ؛ دیگه سرتو درد نمی یارم ؛منو ببخش ؛همیشه هرجا که هستی ونامه ام را با یک شعر به پایان می رسانم:

آنروز تو چه صمیمی با من دست دادی******* تنها تو دست دادی من هر چه هست دادم

 


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : مرتضی در ساعت 14:44
یکشنبه 16 اردیبهشت1386
نامه

 

اگریه کاشفی از روی ناچاری سلام را برای آغاز نامه ها دشوار از میان د نیای واژه ها بیرون نمی کشید حتی د ر آغاز هایمان هم با هم تفاهم نداشتیم به هر حال سلام:

سلامم را می نویسم که زحمت گشود ن لبهایت برای پاسخش نبینم ؛ نکند لبهای نازنینت را بزای پاسخ گفتن به سلامم از هم بگشایی اما از روی اجبار.

  فدایت شوم همین که ته د لت چیزی مثل پاسخ تکان بخورد برایم کافی است . حقیقتش این بار که برایت می نویسم نه شب است نه سکوت فقط عاشقی است و پاییز فصل دلتنگی پرنده های سپید زمستان آب شود . نازنین من! می شود بگویی با چه زبانی بگویم که پروانه پرسشان نگاهم هنوز زیر دین نیلوفری شمع مهربانیهای توست ؛ من ا لتماس کدام گلدان را بکنم که لطافت شمعدانیهای صورتیش را به پای حفارت واژه های بی تقصیرم بریزد . تقصیر آسمان نگذار سر نوشت خود ش اتفاقهای زند گیم را خطی کرده بود خودش هم د لش به رحم آمد و ترا از خدا برایم امانت گرفت .همیشه یک چکه از شب گذشته در سوال و جواب و سر زنش های نیمه شب وجدان ؛از خود می پرسم که تو چگونه مثل هیچکسی نیستی . اون تجسمی از پریشانی زلفهای بی نظیر تست وقتی یک باغ پر از بید مجنون درآن حیران می ماند و پاییز تکه ای از تصور اندوه تست وقتی متین و آرام روی برگ های ار غوانی زیر سایه بلند یک سپیدار پخش می شود و من مهاجر ترین مرغی که سرزمین تک تک نگاههای ساکنان اینجا را به هوای صیادی از تبار فرشته های قصه های دور گشت و همچنان در بی آشتیانی بسر برد تا آنکه تو ...........


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : مرتضی در ساعت 16:54
JavaScript Codes

JavaScript Codes


PC-Click.blogfa