به نام اونکه انقدر آه کشیدم تا تورا برایم فرستاد
نمی دونم شاید سلام؛
گاهی دلم می خواهد بدانی حال من چگونه است اما بدان که من همیشه حال تو را می دانم.اغلب دلم برایت تنگ می شود هر لحظه یک بار تنفست می کنم.جای تعجب نیست یک دیوانه دارد با تو حرف می زند خودت قضاوت کن که اول دیوانه نبود و حالا خوشحال است که تو دیوانه اش کردی.راستی آن چیزی که سال ها پیش بردی حالا کجاست؟ اینگونه نگاهم نکن؛دلم را می گویم.تنهایی گاهی سبب می شود که در دامنه های زندگی اتراق کنی و بار تحملت را بر شانه های کوه بگزاری تا خستگی ات کمی در برود. راستی چه حکمتی است که من بیشتر ؛غروب ها دلم برای تو تنگ می شود! نه فکر کنی که خورشیدی؛نه عزیزم خورشید شب ها می رود و گل های آفتاب گردان را به حال خودشان می گذارد.اما جالب است که تو مهتاب نیستی که روزها بروی در حقیقت تو هیچ وقت نمی روی که قرار باشد بیایی.اولین بار که رفتی هنوز این معما را نمی دانستم اما آن وقت که با لحنه فر یادی ات مانع چکیدن اولین تگرگ اشکم شدی فهمیدم رفتن نوع ماندنست و تورفتی که که بمانی و ماندی.بگذار پرنده سرگردان نگاهم در پناه آلا چیق مژگان مجنونت تا ابد احساس آرامش کند وآتش عطشم را با جرعه ای که هیچ کس هرگز از هیچ چشمه ای ننو شیده ؛ خاموش نه ؛شعله ورترش کن. من کلبه خوشبختی ترا روزی با گلهاهای شوقم فرش خواهم کرد و برایت سایبانی از جنس پناه پروردگار خواهم ساخت و قشنگترین لحظه هایم را به پروردگار خواهم ساخت وقشنگترین لحظه هایم را به پای ساده ترین دقایقت خواهم ریت تا باز هم بدانی که من عاشق ترین پروانه بودم؛مجنون ترین دیوانه ات هستم وچه بخواهی ونخواهی در خانه ات خواهم ماند با عاشق ترین لهجه ای که یک مجنون با وفا سالها زیر سایه خورشید در صحرا آموخته استبا یک سبد آرزوی در حال رسیدن و سرخ ترین حس پرواز مرغی که می داند هرگز نمی رسد نه تنها به تو بلکه به هر کس که روزی ثانیه ای در این دنیا بوده؛به کسی که فرصت دارد هنوز هم در این دنیا بوده ؛ دیگه سرتو درد نمی یارم ؛منو ببخش ؛همیشه هرجا که هستی ونامه ام را با یک شعر به پایان می رسانم:
آنروز تو چه صمیمی با من دست دادی******* تنها تو دست دادی من هر چه هست دادم
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده توسط : مرتضی در ساعت 14:44

