سه شنبه 27 شهریور1386
در حسرت دیدارت

زمان می گذرد
شبها به صبح می رسند
موجهای خشمگین آرام می گیرند.
عذاب های چندین ساله به آرامش تبدیل می شوند.اما اما.......................
من هنوز مانده ام
در حسرت دیدارت .هنوز روی همچو ماهت را نبوسیده ام.
هنوز نگاههایت را حس نکرده ام نگا ههای مظلومی که می گوید
دوستت دارم
ای کاش می فهمیدم که چقدر دوستم داری.ای کاش بتوانم دوست داشتن هایت
را پاسخ دهم.کاش می شد قاصد کها اشکهایم را برایت بیا ورند شاید این
گونه می توانستم به تو بگویم منم دوستت دارم.
به تو می گفتم که تو نباشی منم نیستم.می گفتم که من با تو هستم وبی تو
نیستم.
ادامه مطلب
+ ا
نوشته شده توسط : مرتضی در ساعت 10:48
یکشنبه 17 تیر1386
نامه

سلام صیاد؛ای یکی یکدانه سرو گلستان دلدادگی؛تولدت مبارک.
بزرگ شدی قهرمان! تو بزرگ شدی و من کوچک ؛دارم پا به پای شمع تولدت قطره قطره آب می شوم ؛ منت سر تقویمهایمان گذاشتی ؛ بهار را خجالت دادی؛اردیبهشت را سر افزار کردی؛آن عدد را تا ابد شرمنده خودت کردی و بقیه سیصد و شصت و چهار روز سال را اگر کسیبه نباشد حسرت به دل یک رویداد نقره ای گذاشتی ؛زیبا اینجا به احترام تولد تو یک شمعدانی و یک شمعدان خالی و یک شمع جدا جدا در حال سوختنن؛دل من را که نگو اگر می خواستی به حسابش بیاوری که همان اول این کار را می کردی ؛زیبا!من این آرزو را یک گوشه دنج دلم پنهان کردم که بیست و نه روز تولد پاییزی خودم به آن عدد رمز تولد بهاری تو را مثل سبزه هایی که روز سیزده به هم گره می زنند به هم گره بزنم و با هم جشن بگیریم؛آن رویا ها مرد ای زیبا....
داور تقدیر همه گلهای تو را قبول کرد و تنها گل دقیقه نود مرا افساید اعلام کرد.زیبا! من تمام شکوفه هایی راکه پیش از تولد تو رو روییدند تنبیه می کنم ؛ زیبا در خیالم جمع زدم و نذر کردم اگر دوستان خوبی برای هم شدیم چهل دل شکسته را بند بزنم اما انگار نشد ؛ شاید چون در آن صورت چهل هزار دل از شدت نرسیدن به تو می شکست که پیش چهل دلی که نذر کرده بودم به دست بیاورم هیچ بود .زیبا! هر چه کردم به جای کیک تولد رشته عشقم را از تو ئی که حتی دلت نمی خواهد شعر هایم را بخوانی ببرم نشد.....
ای کاش هیچ وقت بهار دوستی ما به زمستان بی وفایی تبدیل نشود و دوریمان همانند پاییز اشک نریزد (مرتضی)
ادامه مطلب
+ ا
نوشته شده توسط : مرتضی در ساعت 19:46
دوشنبه 4 تیر1386
عشق

زنده گي را از نخست براي من بد ترجمه كردند زنده گي را يكي مرگ تدريجي نام نهاد يكي بد بختي مطلق معني كرد يكي درد درمان ناپذيرش خواند و سر انجام يكي رسيد و گفت زنده گي به تنهايي ناقص است تا *عشق* نباشد زنده گي تفسير نمي شود
بیشتر فکر می کنم می فهمم چیزی تو این دنیا نیست که لایق تو باشه تو این همه کلمه من برای گفتن حرف دلم کلمه کم می آرم ولی اگه می خواهی بدونی چقدر دوست دارم برو زیر بارون و قطره های بارون و بگیر اونایی رو که می تونی بگیری تو منو دوست داری و اونایی رو که نمی تونی بگیری من تو را دوست دارم
براي عشق تمنا كن ولي خار نشو. براي عشق قبول كن ولي غرورتت را از دست نده . براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو. براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه. براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن .
براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير . براي عشق وصال كن ولي فرار نكن . براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن . براي عشق بمير ولي كسي رو نكش . براي عشق خودت باش ولي خوب باش
به کسی عشق بورز که لایق عشق باشه نه تشنه ی عشق ، چرا که تشنه ی عشق روزی سیراب می شود....
ادامه مطلب
+ ا
نوشته شده توسط : مرتضی در ساعت 12:16
چهارشنبه 30 خرداد1386
نامه
به نام سرفصل همه نامه ها چه آنهایی که نوشته شدند وچه آنهایی که سپید ماندند تا کاغذ سیاه نشوند
یک سلام پر رنگ و چندین نقطه چین .... به علامت جوابهایی که هرگز ندادی ویک دقیق سکوت !به احترام تمام لحظه هایی که در انتظار پاسخ تو مردند.فرض که دلت نخواست !به فرض که حوصله ات نیامد! به فرض که لایقش نبودم! فرض که دوستم نداری!نه خودم نه نامه هایم!!! این خودش قانع کننده ترین دلیل دنیاست.بی دلیلی هم خودش کلی دلیل است.لا اقل می گفتی(این هم که جوابی ننویسند جوابی است) دریغ از همین حرف چه می شود کرد تویی وعزیز کرده این دل رسوای سر گردان خودم؛ چه کارش کنم جواب هم ندهی بهانه ات را میگیرد بگذریم .....
حوالی همین روز های پژمرده نیامدنت انگار کسی از آسمان به من گفت شاید این عزیز کرده دلت شعر به دل مخملی اش نمی نشیند! حق بعد از تو با اوست این بار دیگرشعر نمی نویم نامه هایم را برایت می نویسم که در تنهایی پاییزی ام برای خودم نوشتم وبرای تو پاره کردم .حقیقتش فکر می کردم اگر می خواست از این زبان خوشت بیاید حرفهای عادی خودم را هم امتحانش کنم.راستی به دل نگیر بین نامه هایی که پاره کردم اسم تو همیشه با چند کلام قبل و بعدش سالم و دست نخورده ماند و حالا هم از روی همان اسم خودت نامه هایی تکه تکه شده را کنار هم چیدم و برایت نوشتم این بار هم اگر به دلت ننشست فکر دیگری می کنم .خدا را چه دیدی شاید پسندیدی خوب دیگر وفت چشمهای رو شن نازت را زیاد گرفتم بگو به روشنی خودشان کدری لهجه این مجنون آواره را ببخشند. ممنون که همیشه نا خواسته کمکم می کنی چه خودت ؛چه اسم قشنگت؛چه سفرت؛چه نیامدنت واین بار خم بی جوابیت که کانون از هم پاشیده نامه های پاره پاره ام را به هم پیوند زد ؛این نامه هم داره به پایان می رسه و ما از هم دور مانده ایم و نامه ام را با یک شعر به پایان می رسانم:
کی گفته پاییز اونه که باد برگا رو می ریزه ****** واسه کسی که عاشقه تموم سال پاییزه
ادامه مطلب
+ ا
نوشته شده توسط : مرتضی در ساعت 13:59
چهارشنبه 16 خرداد1386
لحظه های انتظار
رفتی و رفتنت در خاطرم هست تنهاییم ، نه گفتنت در خاطرم هست چقدر سخته تو چشای کسی که تمام عشقت را ازت دزدیده و به جاش یه زخم همیشگی رو به قلبت هدیه داده زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه ونفرت بشی حس بکنی هنوزم دوستش داری چقدر سخته دلت بخواد سرت رو به دیوار تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش همه وجودت خورد نشه چقدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچ جز سلام نتونی بهش بگی چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاموميشنوي بدون دلم تنگه برات تا کي عاشق باشم و از عشقم دور ؟ تا کي اسير تنهايي هايم باشم و از يارم دور .....؟
تا کي بايد به خاطر دوري تو اشک بريزم و حسرت آن دستهاي گرمت را بکشم...؟ تا کي بايد از خداي خويش التماس کنم تا تو را به من برساند ، نزديک و نزديک تر کند تا بتوانم تو را در آغوش بگيرم؟...
تا کي بايد صداي غم انگيز آواز مرغ عشق را بشنوم و دلم برايت تنگ شود؟ تا کي بايد غروب پر درد عاشقي را ببينم و دلم بگيرد!تا کي بايد تنهايي به خورشيدي که آرام آرام به پشت کوه ها مي رود را نگاه کنم وتا کي بايد لحظه ها و ثانيه ها را يکي يکي بشمارم تا لحظه ديدار با تو فرا رسد؟ خسته ام....
يک خسته دل شکسته عاشق بي سر پناه عاشقم!يک عاشق ديوانه سر به هوا تا کي بايد کنج اتاق خلوت دلم بنشينم و با قلم و کاغذ درد دل کنم ?تا کي بايد دلم را به فرداها خوش کنم و پيش خود بگويم آري فردا وقت رسيدن است !تا کي بايد در سرزمين عاشقانه سر به زير باشم و چشمهاي خيسم را از ديگران پنهان کنم؟ تا کي بايد بگويم که عاشقم ، ولي يک عاشق تنهاعاشقي معشوقش در کنارش نيست!تا کي بايد به انتظارت زير باران بنشينم و همراه با آسمان بنالم و ببارم و تا کي بايد با دستهاي خالي ، با آغوش سرد ،با دلي خالي از آرزو و اميد ، با چشماني خيس و شاکي زندگي کنم؟ آري تا کي بايد تنها صداي مهربان تو را بشنوم.
ادامه مطلب
+ ا
نوشته شده توسط : مرتضی در ساعت 13:54
سه شنبه 8 خرداد1386
نامه
هميشه نگاه تو به دنبال کسي ست که نگاهش در پي ديگري است.
سلام :
براي هضم لحظه اي کـه آغازش از تو نوشتن است دست کم بايد چند نفس عميق کشيد و به تمام قد در برابر خاطره ات ايستاد و تعظيم کرد و شکست و نوشت تمام اين کارها را کرده ام و حالا واجد شرايطم براي
از تو نوشتن :
گيريم که سلام به فرض که حالت را سئوال کنم سراغت را بگيرم وگداييت کنم پرستش را نقاشي کنم شعرت کنم قابت کنم کتابت کنم وقتي اينگونه که نبايد باشي هستي چه فرقي ميکند .
وقتي جواب دلم برايت تنگ شده خواهش مي کنمي ست که براي غريبه ترين رهگذرها هم خرجش نمي کني چه کنم؟
دمدمه هاي صبح بيايم زير پنجره اتاق پر از هالوژنت جار بزنم که واي زيبا ؛همسايه هاي ديوار به ديوار زيبا .اهالي کوچه زيبا .من ديوانه روي ماه او هستم راضي مي شوي؟ نه.راضي که نمي شوي هيچ نهايت لطفت
فريادي ست با طعم خواب و چاشني غضب که نوش جان مي کنم و معلوم نيست برايم چه تصميمي مي گيري و مي گويي کجا بروم .اينها اصلا مهم نيست من از ديد تو مانند کسي هستم که از اقبال بلند در سي اسفند يک
سال تمام کبيسه به دنيا آمدم و هر چند سال يک بار به طور اتفاقي تولدش مي شود و اينکه کسي اصلا يادش باشد يا نباشد قضيه ديگري است چه برسد به تبريک و اين حرفها...
گفتم اگر سي اسفند چند سال يکبارت هم باشم افتخاري است اما حقيقتش تازگي ها حس مي کنم آنها هم نيستم .هيچ چيز نيستم هيچ چيز دربرابر تو که همه چيزي .دربرابر تو همه کس هم هيچ نيست و هيچ تنها هويتش راحفظ مي کند .گرچه اگر لغتي از هيچ کمتر پيدا شود هيچ هم براي خود جايگزيني پيدا ميکند همه به تو که ميرسند خودشان هويتشان و وجودشان را فراموش مي کنند و گم مي کنند. يک جور از بودن خودشان خجالت مي کشند و گم مي شوند .
زيبا مي خواهم دست از سرت بردارم و بر چشمانت بگذارم تا خورشيد روشن دو چشمت ذوب کند حجم اسير تنهايي مردابي مرا.فاصله خورشيد از زمين ذره اي گر کم شود دنيا بهم مي ريزد من هم همين را مي خواهم .دنيا قرار نيست هميشه منظم وقانون مند باشد قرار نيست هيتلري ناپلئوني کسي که با لشگريش دنيا در هم ريزد.
من دلم ميخواهد دنيا را از يک نواختي در بياورم .برايش لازم است زيبا .بعضي ها شايد تنها در حرف آخر اسمشان با تو مشترک باشند اما هيچ کس ديوانه ات نيست با زنجير امتحانشان کن .تو تازه واردها را
بيشتر از من مي شناسي قهرمان .نامم با نامت دو حرف و هزار دنياي مشترک دارد .مشترک تازگي هاي دور از دسترس و هميشه نزديک من .دست از سرت بر مي دارم تا ديگران نفهمد دستم بر چشمان رنگ عسل توست .
بگذار فکر کنند تسليم شدم و رفتم .تو هم به کسي چيزي نگو .مخصوصا به خبر چينها که دنبال خبر مي گردند تا بين من و تو را ابري کنند .هر چند بد گفتند بگو مي شناسمش دخترک ديوانه !...
آخر سر دست از سرم برداشت .يه وقت نکنه بقيه اش را مطرح کني يواشکي بگو وگذاشت روي چشمانم تا ذوب شود در من جوري که فقط تو و خودم بشنوم .
يک تکه از خاک زميني که فاصله اش تا خورشيد چشمانت کمترين شده .
ادامه مطلب
+ ا
نوشته شده توسط : مرتضی در ساعت 16:23
چهارشنبه 26 اردیبهشت1386
نامه
به نام اونکه انقدر آه کشیدم تا تورا برایم فرستاد
نمی دونم شاید سلام؛
گاهی دلم می خواهد بدانی حال من چگونه است اما بدان که من همیشه حال تو را می دانم.اغلب دلم برایت تنگ می شود هر لحظه یک بار تنفست می کنم.جای تعجب نیست یک دیوانه دارد با تو حرف می زند خودت قضاوت کن که اول دیوانه نبود و حالا خوشحال است که تو دیوانه اش کردی.راستی آن چیزی که سال ها پیش بردی حالا کجاست؟ اینگونه نگاهم نکن؛دلم را می گویم.تنهایی گاهی سبب می شود که در دامنه های زندگی اتراق کنی و بار تحملت را بر شانه های کوه بگزاری تا خستگی ات کمی در برود. راستی چه حکمتی است که من بیشتر ؛غروب ها دلم برای تو تنگ می شود! نه فکر کنی که خورشیدی؛نه عزیزم خورشید شب ها می رود و گل های آفتاب گردان را به حال خودشان می گذارد.اما جالب است که تو مهتاب نیستی که روزها بروی در حقیقت تو هیچ وقت نمی روی که قرار باشد بیایی.اولین بار که رفتی هنوز این معما را نمی دانستم اما آن وقت که با لحنه فر یادی ات مانع چکیدن اولین تگرگ اشکم شدی فهمیدم رفتن نوع ماندنست و تورفتی که که بمانی و ماندی.بگذار پرنده سرگردان نگاهم در پناه آلا چیق مژگان مجنونت تا ابد احساس آرامش کند وآتش عطشم را با جرعه ای که هیچ کس هرگز از هیچ چشمه ای ننو شیده ؛ خاموش نه ؛شعله ورترش کن. من کلبه خوشبختی ترا روزی با گلهاهای شوقم فرش خواهم کرد و برایت سایبانی از جنس پناه پروردگار خواهم ساخت و قشنگترین لحظه هایم را به پروردگار خواهم ساخت وقشنگترین لحظه هایم را به پای ساده ترین دقایقت خواهم ریت تا باز هم بدانی که من عاشق ترین پروانه بودم؛مجنون ترین دیوانه ات هستم وچه بخواهی ونخواهی در خانه ات خواهم ماند با عاشق ترین لهجه ای که یک مجنون با وفا سالها زیر سایه خورشید در صحرا آموخته استبا یک سبد آرزوی در حال رسیدن و سرخ ترین حس پرواز مرغی که می داند هرگز نمی رسد نه تنها به تو بلکه به هر کس که روزی ثانیه ای در این دنیا بوده؛به کسی که فرصت دارد هنوز هم در این دنیا بوده ؛ دیگه سرتو درد نمی یارم ؛منو ببخش ؛همیشه هرجا که هستی ونامه ام را با یک شعر به پایان می رسانم:
آنروز تو چه صمیمی با من دست دادی******* تنها تو دست دادی من هر چه هست دادم
ادامه مطلب
+ ا
نوشته شده توسط : مرتضی در ساعت 14:44
یکشنبه 16 اردیبهشت1386
نامه

اگریه کاشفی از روی ناچاری سلام را برای آغاز نامه ها دشوار از میان د نیای واژه ها بیرون نمی کشید حتی د ر آغاز هایمان هم با هم تفاهم نداشتیم به هر حال سلام:
سلامم را می نویسم که زحمت گشود ن لبهایت برای پاسخش نبینم ؛ نکند لبهای نازنینت را بزای پاسخ گفتن به سلامم از هم بگشایی اما از روی اجبار.
فدایت شوم همین که ته د لت چیزی مثل پاسخ تکان بخورد برایم کافی است . حقیقتش این بار که برایت می نویسم نه شب است نه سکوت فقط عاشقی است و پاییز فصل دلتنگی پرنده های سپید زمستان آب شود . نازنین من! می شود بگویی با چه زبانی بگویم که پروانه پرسشان نگاهم هنوز زیر دین نیلوفری شمع مهربانیهای توست ؛ من ا لتماس کدام گلدان را بکنم که لطافت شمعدانیهای صورتیش را به پای حفارت واژه های بی تقصیرم بریزد . تقصیر آسمان نگذار سر نوشت خود ش اتفاقهای زند گیم را خطی کرده بود خودش هم د لش به رحم آمد و ترا از خدا برایم امانت گرفت .همیشه یک چکه از شب گذشته در سوال و جواب و سر زنش های نیمه شب وجدان ؛از خود می پرسم که تو چگونه مثل هیچکسی نیستی . اون تجسمی از پریشانی زلفهای بی نظیر تست وقتی یک باغ پر از بید مجنون درآن حیران می ماند و پاییز تکه ای از تصور اندوه تست وقتی متین و آرام روی برگ های ار غوانی زیر سایه بلند یک سپیدار پخش می شود و من مهاجر ترین مرغی که سرزمین تک تک نگاههای ساکنان اینجا را به هوای صیادی از تبار فرشته های قصه های دور گشت و همچنان در بی آشتیانی بسر برد تا آنکه تو ...........
ادامه مطلب
+ ا
نوشته شده توسط : مرتضی در ساعت 16:54